تبليغاتX
شهر عشق
پدر

اگر آسمان خانه مان ابری باشد با تو ای پدر پنجره خانه رو به کوچه عشق باز است

 باتو می توان لحظه به لحظه زندگی را لمس کرد پدرم ای که عشق را با تو آغاز کردم

                   وبا تو تا اوج شادی پرواز کردم در قلبم فقط وفقط تو می مانی

 

 

 

 پدر

 

 

+ ادامه مطلب

|+|
نگارش توسط مینا در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387 و ساعت 16:3
مــــادر

 

آنگاه که وجودم را به عالم معنا سوق دادم خود را در مسیری یافتم

که سرچشمه ام از آن جوشید چون نیک نگریستم

 آنگاه سر چشمه ی خود را بر دامنه کوهی استوار یافتم

 مادر ای سر چشمه زندگی ام ای وجودی که وجودم بسته به توست

 ای خورشید که حرکت و روشنی من حول و محور توست

 چگونه بگویم دوستت دارم که کلمه ها سخت ناتوانند

 

مادر

در تمام شبهای تاریک و طوفانی روشنگر بودی ودر بستر بیماری پرستار بالینم

 هنگامی که از غم دنیا دلم می گرفت واشک چشمانم را نمناک می کرد

 تو با دستان پر مهر خود محبت را به من ارزانی می داشتی

 حتی اگر بهشت زیر پایت باشد باز هم کم است

 

+ ادامه مطلب

|+|
نگارش توسط مینا در چهارشنبه پنجم تیر 1387 و ساعت 1:44
معني دوستت دارم؟؟؟


معني دوستت دارم يعني چه؟

« د» : داشتن تو ، حتي براي لحظه اي ، به تمام عمر بي کسي ام مي ارزد .

 همچون ديوانه اي که لحظه اي داشتن را در تمام روياهايش باور مي کند

« و» : وابسته ي تپش هاي قلب عاشقت هستم که به روح ساکن

 من حيات مي بخشد «س» : سرسپرده ي برق نگاه توام ،

 لحظه اي که مرا در آغوش گرمت ميهمان کني

«ت» : تک ستاره ي شبهاي بي فانوسم شدي روزي که از خدا

 تکه اي نور طلب کردم «ت» : تپش هاي قلبم در گرو عشق توست

 که در رگهاي زندگيم جاريست. «د» : دوري از تو را باور ندارم ، حتي در رويا ،

 که من ذره اي از وجود عاشقت گشته ام «آ» : آرام دل بيقرار

 و عاشقم در چشمان روشن تو موج مي زند ، وقتي به درياي

 نا آرام اشکهايم مي نگري

«ر» : راز مرگ دلتنگي هايم ، روزيست که دستان گرم تو پناه دستان

 سرد و بي نصيبم باشد «م» : مهتاب مي سوزد ، تا ابد ، در آتش عشقت .

 که درد را به جان خريده است در بازار عاشقي خدايا ما رو ببخش

 که فقط دلتنگي هايمان را با تو قسمت مي کنيم

حتي نمي توانيم يک ثانيه را هم تصور کنيم...

که تو پشت ما رو خالي کرده باشي

بياييد چراغ جدايي ها را خاموش گردانيم...چون که فانوس با هم بودن زيباست

 

روزي دل من كه تهي بود و غريب

از شهر سكوت به ديار تو رسيد

در شهر صدا كه پر از زمزمه بود

تنها دل من قصه ي مهر تو شنيد

چشم تو مرا به شب خاطره برد

در سينه دلم از تو و ياد تو تپيد

در سينه ي سردم ، اين شهر سكوت

ديوار سكوت به صداي تو شكست

شد شهر هياهو ، اين سينه ي من

فرياد دلم به لبانم بنشست

خورشيد مني ،‌ منم آن بوته ي دشت

من زنده ام از نور تو اي چشمه ي نور

درياي مني ، منم آن قايق خرد

با خود تو مرا مي بري تا ساحل دور

اكنون تو مرا همه شوري و صدا

اكنون تو مرا همه نوري و اميد

در باغ دلم بنشين بار دگر

اي پيكر تو ، چو گل ياس سپيد

 

+ ادامه مطلب

|+|
نگارش توسط مینا در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387 و ساعت 1:14
بازپیوسته مرا می خواند

چه زيبا! گفتم دوستت دارم !چه صادقانه پذيرفتي!

 چه فريبنده ! آغوشم برايت باز شد ابلهانه!

با تو خوش بودم !چه کودکانه ! همه چيزم شدي !

 چه زود ! به خاطره يک کلمه مرا ترک کردي ! چه ناجوانمردانه !

 نيازمندت شدم ! چه حقيرانه! واژه غريبه خداحافظي به من آمد!

 چه بيرحمانه! من سوختم

ولي هنوز هم دوستت دارم

 

 

همه مي گويند كه اسير سراب چشمانت شده ام ...

 همه مي گويند اسير تارهاي بافته احساست شده ام...

 همه مي گويند و باز هم مي گويند كه قلبم را در سراب گم كرده ام

 و روزي مرا در بازار عشاقت به قيمت يك لبخند خواهي فروخت

 ولي من تنها به چشمان سياهت نگاه مي كنم تا پاسخ سوالهايم را در نگاهت

يك نفر هست كه از پنجره‌ها

نرم و آهسته مرا مي‌خواند

گرمي لهجه باراني او

تا ابد توي دلم مي‌ماند

يك نفر هست كه در پرده شب

طرح لبخند سپيدش پيداست‌

مثل لحظات خوش كودكي‌ام‌

پر ز عطر نفس شب‌بوهاست‌

يك نفر هست كه چون چلچله‌ها

روز و شب شيفته پرواز است

توي چشمش چمني از احساس

توي دستش سبد آواز است

يك نفر هست كه يادش هر روز

چون گلي توي دلم مي‌رويد

آسمان، باد، كبوتر، باران‌

قصه‌اش را به زمين مي‌گويد

يك نفر هست كه از راه دراز

باز پيوسته مرا مي‌خواند

 

+ ادامه مطلب

|+|
نگارش توسط مینا در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 12:26
آيا با من مي آيي؟

سلام دوستای عزیزم به شهر عشق

خوش آمدید  سال جدید رو به همه 

دوستای عزیزم تبریک میگم

به فرمایید تو دم در بده

 

 

خواهم بگويم

سلام مهربونم! ...مي خواهم بگويم ... از...

مي خواهم از عشق سخن بگويم و از صداي سخن عشق...

مي خواهم از شور بگويم و ازدوبارهء سرمستي ...

ميخواهم از زيستن بگويم و از دوبارهء آغازيدن ...

ميخواهم از نگاه بگويم و از دوبارهء نگريستن ....

مي خواهم از گام بگويم و از دوبارهء رفتن....

مي خواهم از راه بگويم واز دوباره ء در راه قدم نهادن ...

مي خواهم ازنجواهاي عاشقانه بگويم و از دوبارهء عاشقي ....

ميخواهم... و مي خواهم از همه اينها بگويم و از رمزها و رازها...

و از زخمهاي التيام نيافته درونم ...

اما دريغا! دريغا که واژه هاي دلم سنگين شده اند...

آنقدر سنگين که در کوله بار هستيم جاي نمي گيرند..

و اما...

و اما کدامين ستاره است که راه را نشانم دهد؟!...

کدامين واژه است که واژه را تفسير نمايد؟!..

.کدامين عشق است که عشق را معنا کند؟!...

کدامين شور است که سرمستي را بيدار کند؟!..

کدامين سرگشتگي ، ياراي پاسخ به سرگشتگيهايم را دارد...

کدامين .... و کدامين...؟؟؟

 

من دلم مي خواهدبروم

پلک هر پنجره را باز کنم

تا همه جاي اتاق،روشن شود

بروم و با سحر گاه عکس بگيرم

من دلم مي خواهد بروم

اسم بنويسم در مدرسه خوبيها

تا دلم مثل بهار از گل عاطفه لبريز شود

و بچينم همه را و به دل آدمها هديه کنم

من دلم مي خواهد

دشمني را يکجا جمع کنم

و بريزم در رود که با خود ببرد

بروم بين دل و آينه ها پل بزنم

من دلم مي خواهد بروم به شهر مهرباني ها

تا سوغات هميشگي محبت را بياورم

من دلم مي خواهد بروم...

اي فرشته تنهايي !

آيا با من مي آيي؟

 

 

+ ادامه مطلب

|+|
نگارش توسط مینا در یکشنبه هجدهم فروردین 1387 و ساعت 19:8
عیــــــد

 

سرخي شقايقت را

با لب گم شده از آب

با دل بلور مهتاب

از من شب زده بيخواب

...مي بوسم...

چشمان دريايي ات را

با نگاه بال پرستو

از چشماني هم آواي تيهو

به ديده ي شب همچو آهو

...مي نگرم...

گيسوي طلايه ات را

با گل بنفشه و ياس

از لب جوي پر احساس

با حرير طرح الماس

...مي آرايم...

گرمي دستانت را

با همان طراوت و شور

تا نوازش زنجير سرور

روي پرتو گندموار نور

...مي احساسم...

قلب پر ايمانت را

به تلالو برف سپيد

از روزنه تازگي مهر اميد

آن نسيم زمزمه اي که بر من تابيد

...مي رخشانم...

عيدتون مبارک................. صد سال به اين سالها

 

 

 

مي دونم دلت گرفته من برات سنگ صبورم

 چي شده تنها نشستي مثل تو از همه دورم

 واسه من زندگي سرده نکنه تو هم غريبي

 کاش مي شداشکاتوپاک کردبميرم تو هم بريدي

 چه تبسم قشنگي وقتي به غمها بخندي

 آخه ارزشي نداره دل به اين دنيا ببندي

 نازنين دنيا همينه اونکه خواب بود بدترينه

 نکنه تنهات گذاشته آخره عشقها همينه

ميدوني چقدر عزيزه قطره سپيد شبنم

مثل اون اشکاي نازترو تن گلهاي مريم

 نازنين خدا بزرگه غم واز خودت جدا کن

 بدونكه با توبودن مثل ستاره زيبا ست
 


 

+ ادامه مطلب

|+|
نگارش توسط مینا در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386 و ساعت 0:3
رها کن مـــــــرا

 

اين را براي تو مينويسم  نميدانم در پس افکار تو چه ميگذرد

نميدانم به چه مي انديشي اما کاش ميتوانستم از خودوآنچه

 در دل دارم برايت بگويم کاش ميشد دنيا وزمان را تغيير داد ....

آرزو دارم کاش امکانش براي يک لحظه   و  يک دم فراهم ميشد

اما افسوس که ميدانم مهر سکوت براي ابد بر لب من خواهد ماند

شايد قسمت اين است که هميشه از پشت شيشه اي بخار گرفته

 به منظره ي بارش باران نگاه کنم .....شايد هم باز بچه بازي تلخم

 که پايان آن شکست من است ....

شايد در نهاد همه ي انسان هاست اين خواهش دل که فرياد  مي کند

اما در نهاد من اين  عشق  است که حکم ميراند

مرا با خواسته ها و هواي بيهوده کاري نيست و اگر تو مي تواني از پس

شيشه ي بخار گرفته هم گام من ، در گام برداشتن زير باران باشي

با من بيا وگرنه چون گذشته مرا در سکوت وتنهايي رهــــــــــــــــــــا كن

 

 

 


گفتي که مرا دوست نداري گله اي نيست

بين من و عشق تو ولي فاصله اي نيست

گفتم که کمي صبر کن و گوش به من ده

گفتي که بايد بروم حوصله اي نيست

گفتي که کمي فکر خودم باشم و آنوقت

جز عشق تو در خاطر من مشغله اي نيست

رفتي تو خدا پشت و پناهت به سلامت

+ ادامه مطلب

|+|
نگارش توسط مینا در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386 و ساعت 0:38
تشنه لب

سلام بر تشنه لب کربلا

 
گاهی که تشنه میشم آب می خورم ناخودآگاه به یاد تشنگیه

 شما می افتم وبه شما سلام میدم

سلام بر لب تشنت یا حسین

نمیدونم باید چی بگم وچی بنویسم آخه نوشته های من هم نمی تونن

 حسین توصیف کنن واقعآّّّّ نمی شه از حسین و ابوالفضل و زینب حرفی زد

 نمی شه تو این نوشته ها انقدر قدرت دید که بشه گفت حسین علمدار کربلا

 عاشورای عشق رو با سر بریدش به تصویر کشید می شه گفت

 قضاوت با تو دوست من 

 

 

+ ادامه مطلب

|+|
نگارش توسط مینا در جمعه بیست و هشتم دی 1386 و ساعت 16:19
دل تو تا دل من

خداوندا!!

زليخا نيستم.

که حرمت نداشته باشم.

که پرده عصمت را بدرم

و يوسفي را که دوست دارم

به درد زندان بيازمايم.!

خداوندا!!

يوسف شريف خيالم را

از تو مي خواهم

و عشقم

و نيازم را

و دل نوشته هايم را

به تو مي سپارم.

مي دانم که مي بيني مرا

مي شنوي صداي ناله هايم را

سحر گاه که از ته دل مي خوانم تو را

و مي دانم

آن گونه که پيراهن يوسف

ديده ي نا بيناي پدر را

بينا کرد.

مي دانم

پيراهن يوسف من نيز

به فرمان تو

با بشارت بشير

ديده انتظارم را به وصل روشن مي کند.

و مي توانم به کساني که

شنيدن بوي يوسف را به سخره گرفتند.

به آنها که به وصالمان ايمان ندارند.

بگويم

مگر نگفتم از فضل و رحمت پروردگار

چيزي مي دانم

که شما نمي دانيد.

 

 


گريه كردم تا بدوني زندگي بي غم نميشه

 اگه دستم و بگيري از غرورت كم نميشه

 ساكت و صبور و عاشق وقتي حوصله نداري

پيش حرفاي دل من حرف عشق و كم مياري

 لحظه هام تلخ و حقيرن وقتي قهري با دل من

كاش چشات يه جاده ميزد از دل تو تا دل من

 

+ ادامه مطلب

|+|
نگارش توسط مینا در سه شنبه چهارم دی 1386 و ساعت 23:26
سوال؟؟؟


اوخوشبخت بود.زيرا هيچ سوالي نداشت .اما روزي سوالي به سراغش آمد

 وازآن پس خوشبختي ديگر چيز کوچکي نبود.اوازخدا معني زندگي را پرسيد.

اما خدا جوابش را با همان سوال خودش داد. خدا گفت: اجابت تو همين سوال

 توست سوالت را بگير و در دلت بکارو فراموش نکن که اين دانه اي است که آب

 و نورمي خواهد. او سوال را کاشت.آبش داد و نورش داد. سوال جوانه زد

 و شکفت و ريشه کرد . ساقه و شاخه وبرگ. وهر ساقه سوالي شد

وهر شاخه وهربرگ سوالي! واوکه تنها يک سوال

داشت ؛ درختي شد که ازهرسرانگشتش سوالي آويخته بود. وهربرگ تازه ؛

دردي تازه بود وهربارکه ريشه فروترمي رفت ؛ درد او نيز عميق ترمي شد!

فرشته ها مي ترسيدند. فرشته ها ازآن همه سوال ريشه دار مي ترسيدند.

اما خدا گفت: نترسيد!درخت او ميوه خواهد داد . وباري که اين درخت مي آورد

 معرفت است! فصل ها گذشت ودردها گذشت درخت اوميوه داد و بسياري آمدند

 وجواب هاي اورا چيدند.اما دردل هرميوه اي ؛بازدانه اي بود وهردانه آغازدرختي

 وهر که ميوه اي را برد در دل خود

بذر سوال تازه اي را کاشت.« اين است قصه زندگي آدم ها »

اين را فرشته اي به فرشته اي ديگر گفت!


اگه بارون بگيره،تو مي رسي

از پس گريه هاي دلواپسي

منو مي دزدي از اين شب سياه

منو مي بري به مهموني ماه

نفسم با عطر تو تازه مي شه

اسم من از تو پر آوازه مي شه

وقتي بارون مي باره رو تن كوچه هاي خيس

رو بخار پنجره يه حرف تازه بنويس

بنويس فاصله ها يه روز به آخر مي رسن

بنويس هيچكسي اندازه ما عاشق نيست

اگه بارون نگيره،دل مي گيره

باغچمون رنگ زمستون مي گيره

جاي تو خالي ميمونه تا ابد

من ميمونمو دقيقه هاي بعد

دوباره گريه ميشينه تو صدام

دوباره كهنه مي شن ترانه هام

وقتي بارون مي باره رو تن كوچه هاي خيس

رو بخار پنجره يه حرف تازه بنويس

بنويس فاصله ها يه روز به آخر مي رسن

بنويس هيچكسي اندازه ما عاشق نيست

 

+ ادامه مطلب

|+|
نگارش توسط مینا در جمعه شانزدهم آذر 1386 و ساعت 0:10
عشق را رها کن


من مي دانم؛ مي دانم روزي از کوچه دلتنگي هايم گذر خواهي کرد.

 من آن روز? کوچه را با اشک هايم آب خواهم داد تا؛ بوي خوش

 آمدن يار همه را با خبر کند؛ و به انتظار ديرينه ي من پايان دهد.

 من تو را? عشقت را? حتي دوست داشتن هايت را? در سينه ام?

 در خيالم و در روحم حبس خواهم کرد


دو نفر که همديگرو خيلي دوست داشتند

 و يک لحظه نمي تونستند از هم جدا باشند،

با خوندن يک جمله معروف از هم جدا مي شوند

 تا يکديگر رو امتحان کنند و هر کدام در انتظار

 ديگري، همديگرو نمي بينند. چون هر دو

به صورت اتفاقي به جمله معروف ويليام شکسپير

بر مي خورند: « عشقت را رها کن، اگر خودش برگشت،

 مال توست و اگر برنگشت از قبل هم مال تو نبوده

 


هر سحر نام تو را با سوز دل سر داده ام
تا مگر بر تو رسد از من صدايي روز و شب

 

عاشقانه کو به کو شهر شما را گشته ام
تا بيابم شايد از تو، رد پايي روز و شب

 

دلخوشم با خاطرات هر شب تو روزها
بي تو دارم با دل خود ماجرايي روز و شب

 

پيش رويم قاب عکسي از تو دارم ماه من
روز و شب با ياد تو، دارم صفايي روز شب

+ ادامه مطلب

|+|
نگارش توسط مینا در جمعه بیست و پنجم آبان 1386 و ساعت 7:42
تووووووووووووو

در آرزوي سر زدن افتاب وصال

شب هجران را تحمل ميكنم

بيهوده نيست كه من بي تو نميشوم

وتر كيب تو در نام من قاعده زبان است

كه من بي تو سر گردانم

وتو بي من گنگ

ومن تو را مينوازم كه بي من چنگ خامو شي

واين تويي كه به من شور مي دادي

كه بي تو سياهي سردم و سرابي ساكتم

در حلقوم هر دردمندي تو را ناليدم

در خلوت تنهايان براي تو گريسته ام

در همه دلهاي عاشق بخاطر تو تپيده ام

وهمه چشمهاي غمگين از دل من اشك ريخته اند

همه اه هاي نا كام از سينه من بر خاسته اند

در همه بي تابي ها غمهاي ناشناس

حسرتهاي مجهول جستجوهاي بي انتها همه من بوده ام

همه توووووووووووووووووووووووووووووووووووو بوده اي

عشق را در پي ات روان كرده ام و هنوزاواره است

زيباييها را از تو نشان ميگيرند و هنوز نشناخته اند

..................كجايي اي اشناي ديرينم

اي هميشه با من

بي تو بودن سخت است و غريب طاقت فزساست

پس بيا كه دير گاهي است چشم انتظار توام

 

تـمـاشايي تــريـن تـصـويــر دنـيـا مـي شـوي گاهي                      

                                   دلم مي پاشد از هم بس که زيبا مي شوي گاهي

 حـضـور گـاهـگـاهـت بـازي خـورشيـــد بـا ابــر اسـت                               

                                  که پنهان مي شوي گاهي و پيدا مي شوي گاهي

 به ما تا مي رسي کـج مي کنـي يکـبـاره راهـت را               

                                        ز ناچاريـست گر هم صحبـت مـا مي شـوي گاهي

 دلـت پــاک اسـت امــا بــا تـمــام ســادگــيــهــايـت                          

                                   بـه قــصـد عاشــق آزاري مـعـمـا مي شـوي گاهي

 تـو را از ســرخي سيـب غـزلهــايم گـريــزي نيست                           

                                      تــو هــم ماننـد حـــوا زود اغـــوا مي شـوي گاهي

 

+ ادامه مطلب

|+|
نگارش توسط مینا در دوشنبه سی ام مهر 1386 و ساعت 21:7
دليل بودن تو

 


دليل بودن تو

هر کسي دوتاست .

و خدا يکي بود .

و يکي چگونه مي توانست باشد ؟

هر کسي به اندازه اي که احساسش مي کنند ، هست .

و خدا کسي که احساسش کند ، نداشت .

عظمت ها همواره در جستجوي چشمي است که آنرا ببيند .

خوبي ها همواره نگران که آنرا بفهمد .

و زيبايي همواره تشنه دلي است که به او عشق ورزد .

و قدرت نيازمند کسي است که در برابرش رام گردد .

و غرور در جستجوي غروري است که آنرا بشکند .

و خدا عظيم بود و خوب و زيبا و پراقتدار و مغرور .

اما کسي نداشت ...

و خدا آفريدگار بود .

و چگونه مي توانست نيافريند .

زمين را گسترد و آسمانها را برکشيد ...

و خدا يکي بود و جز خدا هيچ نبود .

و با نبودن چگونه توانستن بود ؟

و خدا بود و با او عدم بود .

و عدم گوش نداشت .

حرف هايي است براي گفتن که اگر گوشي نبود ، نمي گوييم .

و حرفهايي است براي نگفتن ...

حرف هاي خوب و بزرگ و ماورائي همين هايند .

و سرمايه ي هر کسي به اندازه ي حرف هايي است که براي نگفتن دارد ...

و خدا براي نگفتن حرف هاي بسيار داشت .

درونش از آنها سرشار بود .

و عدم چگونه مي توانست مخاطب او باشد ؟

و خدا بود و عدم .

جز خدا هيچ نبود .

در نبودن ، نتوانستن بود .

با نبودن نتوان بودن .

و خدا تنها بود .

هر کسي گمشده اي دارد .

و خدا گمشده اي داشت

 

من انسانم

با خنده هايم،با گريه هايم

و خشمم

اندوه و شاديم

نفرت و عشق

و آنچه با من بوده است.

من مي دانم چگونه دستهايم را براي رهايي بتکانم

با چشمانم اوج پرواز را حس کنم

با انگشتانم پوست کاج را بدانم

زبانم،آواز طبيعت را مي داند

مي شناسد و مي خواند

آنچه بايد باشد،با من است.

رهايم کنيد

خود را بيابم

مجالي دهيد

مسير را مي دانم

آري،من ساربان هدايت خويشم

 

 

 

+ ادامه مطلب

|+|
نگارش توسط مینا در جمعه بیست و سوم شهریور 1386 و ساعت 6:35
تبار تيره

در تاريكي بي آغاز و پايان

دري در روشني انتظارم روييد.

خودم را در پس در تنها نهادم

و به درون رفتم:

اتاقي بي روزن تهي نگاهم را پر كرد.

سايه اي در من فرود آمد

و همه شباهتم را در ناشناسي خود گم كرد.

پس من كجا بودم؟

شايد زندگي ام در جاي گمشده اي نوسان داشت

و من انعكاسي بودم

كه بيخودانه همه خلوت ها را بهم مي زد

 و در پايان همه رؤيا ها در سايه بهتي فرو مي رفت.

***

من در پس در تنها مانده بودم.

هميشه خودم را در پس يك در تنها ديده ام.

گويي وجودم را در پاي اين در جا مانده بود،

در گنگي آن ريشه داشت.

آيا زندگي ام صدايي بي پاسخ نبود؟

***

در اتاق بي روزن انعكاسي سرگردان بود

و من در تاريكي خوابم برده بود.

در ته خوابم خودم را پيدا كردم

و اين هشياري خلوت خوابم را آلود.

آيا اين هشياري خطاي تازه من بود؟

***

د رتاريكي بي آغاز و پايان

فكري در پس در تنها مانده بود.

پس من كجا بدم؟

حس كردم جايي به بيداري مي رسم.

همه وجودم را در روشني اين بيداري تماشا كردم:

آيا من سايه گمشده خطايي نبودم؟

***

در اتاق بي روزن

انعكاسي نوسان داشت.

پس من كجا بودم؟

در تاريكي بي آغاز و پايان

بهتي در پس در تنها مانده بود.


 

ديگر تبار تيره انسان براي زيست

محتاج قصه هاي دروغين خويش نيست

ما ذهن پک کودک معصوم را

با قصه هاي جن و پري

و قصرهاي نور

آلوده مي کنيم

ايا هنوز هم

دلبسته کالسکه زريني ؟

ايا هنوز هم

در خواب ناز قصر هاي طلايي را

مي بيني ؟

+ ادامه مطلب

|+|
نگارش توسط مینا در جمعه بیست و سوم شهریور 1386 و ساعت 6:21
حیف

حيف حرفاي قشنگي كه براي تو نوشتم
حيف رويام كه واسه تو از قشنگياش گذشتم

حيف شبها كه نشستم با خيالت زير مهتاب
حيف وقتي كه تلف شد واسه ديدن تو، توي خواب

حيف با وفايي من، حيف عشق و اعتمادم
حيف اون دسته گلي كه، توي پاييز به تو دادم

حيف فرصتهاي نقرم، حيف عمرم و دقيقم
حيف هر چي به تو گفتم، راس راسي حيف سليقم

حيف اشكايي كه ريختم واسه تو دم سپيده
حيف احساس طلاييم، حيف اين عشق و عقيده

حيف اون همه قسم ها كه به اسم تو نخوردم
حيف نازي كه كشيدم چون كه طاقت نياوردم

حيف اون كسي كه دائم عاشقم بود توي رويا
حيف كه تو از راه رسيدي اونو دادمش به دريا

حيف چيزي كه ندارم، حيف ذوقي كه نكردي
حيف گرماي دستم، كه سپردمش به سردي

حيف قلبم كه يه روزي دادمش دستت امانت
حيف اعتماد اون روز، حيف واژه خيانت

حيف اون شبي كه گفتم پيش تو كم ستاره
حيف اون حرفا كه گفتي، گفتم اشكالي نداره

 

 

هاشا مکن جه حاجت است هاشا کني که با مني

سوزنده ايي جان مرا با شعله هاي ديگري

شکر خدا از آن همه آتش شدم خاکستري

افسوس دانستم که تو نادلوري نادلوري

 به به چه حال خنده داري

 از يار خود خبر نداري

يه روز برات خبر مي يارن

اون که داشتيش ديگه نداري

اون که داشتيش ديگه نداري

هاشا مکن هاشا مکن


 

+ ادامه مطلب

|+|
نگارش توسط مینا در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386 و ساعت 8:6
روح من

 

اي روح ِ مسكين ِ من

كه در كمند ِ اين جسم ِ گناه آلود اسير آمده اي

و سپاهيان ِ طغيان گر ِ نفس، تو را در بند كشيده اند!

چرا خويش را از درون مي كاهي و در تنگدستي و حرمان به سر مي بري

و ديوارهاي برون را به رنگ هاي نشاط انگيز و گرانبها آراسته اي؟

حيف است چنان حراجي هنگفت

بر چنين اجاره اي كوتاه، كه از خانه ي تن كرده اي

آيا اين تن را طعمه ي مار و مور نمي بيني

كه هر چه بر آن بيفزايي، بر ميراث ِ موران خواهد افزود؟

اگر پايان ِ قصه ي تن چنين است،

اي روح ِ من،

تو بر زيان ِ تن زيست كن؛

بگذار تا او بكاهد و از اين كاستن بر گنج ِ درون ِ تو بيفزايد.

اين ساعات ِ گذران را

كه بر درياي سرمد كفي بيش نيست، بفروش

و بدين بهاي اندك، اقليم ِ ابد را به مـُلك ِ خويش در آور،

از درون سير و برخوردار شو،

و بيش از اين ديوار ِ بيرون را به زيب و فر مياراي

و بدين سان مرگ ِ آدمي خوار را خوراك ِ خود ساز؛

كه چون مرگ را در كام فرو بري،

ديگر هراس نيست و بيم ِ فنا نخواهد بود.

 

 

شباي رفتن تو شباي بي ستارست

ببين که خاطراتم بي تو چه پاره پارست

با هر نفس تو سينه بقض تو تو گلومه

با هر کي هر جا باشم ياد تو روبرومه

آخ چقدر تنگه دلم براي اون شبا

کاشکي که اون عشق بشينه دوباره تو دلا

چي ميشه برگردي بازم به روزاي گذشته

هواي پائيزي چرا تو عشق ما نشسته

سپردي عهدمونو بدست باد و بارون

منو زدي به طوفان خودتي گرفتي آروم

قهر تو راهمو بسته غم دلمو شکسته

تو اين صداي خسته ياد تو پينه بسته غم دلمو شکسته

غروبه باز دوباره شب توي انتظاره

 ابر تو نگام نشسته خيال گريه داره

اسم تو فريادمه درد تو صدام ترانست

خنده ي آينه تلخ و بي تو پر از بهانست

شباي رفتن تو شباي بي ستارست

ببين که خاطراتم بي تو چه پاره پارست

 

+ ادامه مطلب

|+|
نگارش توسط مینا در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386 و ساعت 2:17
مشق عشق

 

امروز رفتم دفترچه ي عشقمونو ورق زدم داشتم با خودم اسمتو

بخش مي کردم  وتو رو تو رو تو لحظه هام هجي مي کردم

مشق عشقم خوش خط نوشته بودم آخه به اين معتقد بودم

 که آدما بايد هميشه زيبا به تصوير بکشن

حس ميکردم وقتي دفترچه ي عشقمونو ورق ميزنم

 امواج طنين انداز صدات به جاي ورق خوردن اين دفترچه به گوشم ميرسه

 وقتي خوب به هش گوش کردم ديدم اين موجاي صداي تو که داره باهام

صحبت مي کنه آن موجا اروم ميگفتن عشق من عاشقم باش

وقتي اون دفترچه رو تو کتابخونه قلبم گذاشتم روي منشي تلفن قلبت

 واست پيغام گذشتم عشق من عاشق باش

 

 

 

 


سلام ، حال همه ما خوب است ،

ملالي نيست جز گم شدن گاه به گاه خيالي دور ،

كه مردم به آن شادماني بي سبب مي گويند .

با اين همه عمري اگر باقي بود ، طوري از كنار زندگي مي گذرم

كه نه زانوي آهوي بي جفت بلرزد نه اين دل ناماندگار بي درمان !

تا يادم نرفته است بنويسم ، حوالي خوابهاي ما سال پرباراني بود .

مي دانم هميشه حياط آنجا پر از هواي تازه بازنيامدن است

اما تو لااقل ، حتي هر وهله ، گاهي ، هر از گاهي

ببين انعكاس تبسم رويا ، شبيه شمايل شقايق نيست !

راستي خبرت بدهم ؛ خواب ديده ام خانه اي خريده ام

بي پرده ، بي پنجره ، بي در ، بي ديوار . . . هي بخند !

بي پرده بگويمت ، فردا را به فال نيك خواهم گرفت

دارد همين لحضه يك فوج كبوتر سپيد ، از فراز كوچه ما مي گذرد

باد بوي نامه هاي كسان من مي دهد

يادت مي آيد رفته بودي خبر از آرامش آسمان بياوري ! ؟

نه ري را جان !

نامه ام بايد كوتاه باشد ، ساده باشد ، بي حرفي از ابهام و آينه ،

از نو برايت مي نويسم

حال همه ما خوب است

امـــــا تـــــو بــــــاور مــــــكـــن ! ! !

 

+ ادامه مطلب

|+|
نگارش توسط مینا در پنجشنبه یازدهم مرداد 1386 و ساعت 17:0
پدر

 

در دشت زندگی اگر من شاخه برگی لرزان و پریشانم این درخت استوار تکیه گاه من است

 اگر در دریای زندگی موجی سرگردانم او ساحل آرامش من است اگر در آسمان زندگی

پرندهای بال و پر شکسته ام او آشیانه ی امید من است و شوق پرواز من

 

 

پدر

 

تا زمانی که خورشید چشم غروب کند دستانت را بوسه باران خواهم کرد

وهزاران لبخند را به چشمان مهربانت تقدیم می کنم و قلبی خواهم شد در سینه تو می تپد

 

 

 

+ ادامه مطلب

|+|
نگارش توسط مینا در شنبه ششم مرداد 1386 و ساعت 1:13
حس غریب

 

آسمون احساسم امروز ابريه ابريه وقصه گوي لحظه هام

 داره قصه ي بي تو بودن رو برام زمزمه مي کنه

 حس ميکنم کلمه ها هم ازم دوري ميکن

 آخه اونا از دلم اسباب کشي کردن ودنبال قصه گوی

جديدي هستن که خبر از عشق بده واين واژه رو به

سر زمين با تو بودن دعوت کنه امروز تصميم گرفته بودم

 روي تخت سفيد ذهنم همه چيز رو پاک کنم تصميم گرفته بودم

به هيچ کلمه ايي اجازه خطور ندم تصميم گرفته بودم وجود پروانه

 رو وقتي کنار شمع مي سوزه حس کنم تصميم گرفته بودم

 وقتي ديدمت با چشمام به وجود ت صاعقه بيزنم

 تصميم گرفته بودم که بارون صداقتو به وجود نا پاکت بريزم

 تا شايد ناب شي   

 

 

 افلاطون مي گه: " اگه با دلت چيزي يا کسي رو دوست داري

 زياد جدي نگيرش، چون ارزشي نداره، چون کار دل دوست داشتنه،

 مثل کار چشم که ديدنه، اما اگه يه روز با عقلت کسي رو دوست داشتي،

 اگه عقلت عاشق شد، بدون که داري چيزي رو تجربه مي کني که اسمش عشقه

      

 

فکر مي کرديم عاشقي هم بچگيست...

اما حيف اين تازه اول يک زندگيست...

 زندگي چيزيست شبيه يک حباب..

عشق آباديه زيبايي در سراب....

فاصله با آرزو هاي ما چه کرد...

 کاش مي شد در عاشقي هم توبه کرد

 

+ ادامه مطلب

|+|
نگارش توسط مینا در سه شنبه دوم مرداد 1386 و ساعت 23:41
قدرمو میدونی یه روز

 

یه روزی قدرمو میدونی که دیره

روزی که کسی سراغت نمیگیره

یه روزی میدونی من کیه وچی بودم

روزی که از نبودنم غصه ات میگیره

باشه خوبم از کنارت ساده میرم

با وجود این که میدونم ممیرم

به خدا قدرمو میدونی یه روزی

روزی که از تو جدا میشه مسیرم

قدرم میدونی یه روز یادم میفتی شب وروز